نظرات و دیدگاه های یک شرپا (3)

نظرات و دیدگاه های یک شرپا (3)

من سال 1949 در سلوخومبو به دنیا آمدم. پدرم کشاورز و دامدار و صاحب 40 گاو تبتی بود. مادرم خیلی مذهبی بود و آنها قبل از آنکه صاحب فرزند شوند به چندین سفر زیارتی رفته بودند فکر کنم بر اثر آن زیارت ها و دعاها بود که صاحب چندین فرزند شدند و به همین جهت وقتی من پنج ساله شدم مرا به خانه پدربزرگ پدری که دامدار بزرگی بود فرستادند که با آنها زندگی کنم. زمانی که آنها خیلی پیر شدند من به اتفاق آنها به خانه عمه هایم رفتیم که در شهر دیگری راهبه بودند. انجا من به مدرسه مذهبی رفتم و کتاب دینی بودا را یاد گرفتم. در هشت سالگی سخت مریض و رنجور شدم و رو به مرگ بودم. آن سال ها در نپال بیمارستانی وجود نداشت. 

سال 1960 در اولین مدرسه ای که ادموند هیلاری در نپال ساخت ، ثبت نام کردم. همکلاسی های من در آن سال بچه هایی بودند که در بزرگ سالی شرپاهای معروفی شدند. در ابتدا ساختمان مدسه ناتمام بود و ما همه روی سنگ ها در فضای باز می نشستیم "سر ادموند هیلاری"  و دوستانش گه گاه به مدسه می آمدند و برای ما صحبت می کردند. یک بار هم یکسری بازی های رقابتی مثل والیبال و فوتبال بین دانش آموزان و کوهنوردان برگزار شد. یادم می آید در آن مسابقات یکی از کوهنوردان خیلی قدبلند بود و شاید دستش به سقف می رسید. ما به او لقب میمون دراز داده بودیم. او خیلی زبر و زرنگ بود و همه بچه ها دوست داشتند او را بگیرند. در کارهای عمرانی ادموند هیلاری افراد داوطلب کمک زیاد بودند. تعدادی از شرپاها و نیز تعدادی از کوهنوردان در کار ساختمان سازی مدرسه کمک کردند. 

کوهنوردان تمرینات اولیه کوهنوردی، مثل روش استفاده از طناب و فرود با طناب را به بچه ها یاد دادند. در آن حالت بچگی این آموزش ها برای ما جالب و هیجان انگیز بود و همان موقع من فکر می کردم که من این آموزش ها را به کار خواهم برد. من 5 سال از دوران کودکی خود را در خومجونگ گذراندم. خیلی چیزها یاد گرفتم و دوران خوبی را گذراندم. بعضی از دوستان من درس خواندن را ادامه دادند، ولی من به اندازه آنها با استعداد نبودم و در نتیجه یک بورسیه تحصیلی را از دست دادم.

برادرم که در شرکت تعاونی هیمالیا کار می کرد، برای من شغلی در ارتباط با ساخت باند فرودگاه لوکلا پیدا کرد. هر وقت هواپیمایی به زمین می نشست ما سعی می کردیم ببینیم چه کسی به اینجا وارد شده است. بعضی از آنها هنوز در خاطرم هست. یک بار کسی به نام کلنل جیمی رابرت به اتفاق چند نفر از دوستانش برای گردش و تفریح با هلیکوپتر به آنجا آمدند. او از من چند سؤال پرسید و من که در مدسه انگلیسی یاد گرفته بودم جواب سؤالات او را دادم. او برادران من را که قبلا به اورست صعود کرده بودند را می شناخت. قبل از مراجعت از من پرسید حاضری در کاتماندو کار کنی؟ من جواب مثبت دادم. چند هفته بعد شخصی به نام کاپیتان ویک به آنجا آمد تا من را به کاتماندو ببرد. کلنل جیمی قبلا با او صحبت کردو و کارها را ترتیب داده بود. با عجله به سمت برادرم رفتم تا از او اجازه بگیرم و او هم موافقت کرد. مقداری پول شاید 25 روپیه به من داد. من همان روز بعدازظهر حرکت کردم. آن موقع من 16 ساله بودم و قبلا هرگز از سولوخومبو خارج نشده بودم. نگران بودم ولی فکر می کردم چند نفر از اقوام من در کاتماندو هستند و اگر آنجا برای من مشکلی پیش بیاید به من کمک خواهند کرد. کلنل جیمی در فرودگاه منتظر من بود. 

دو سال در خانه او کارهای مختلف مثل آشپزی ، نظافت خانه و مراقبت از سگ ها را انجام دادم. زمانی که کلنل جیمی اولین شرکت خدماتی پیاده روی در کاتماندو را بنا نهاد من هم شروع به کار در شرکت سفرهای کوهستان کردم. او مرد مشهوری است و کارهای کوهنوردی و اکتشافی زیادی انجام داده است. به زودی من تجربه صعود به قله های کوچک را کسب کردم. همیشه با دقت به گفته های دیگران گوش می کردم و کارها را با صبر و حوصله پیگیری می کردم. چون آن ایام در نپال مدرسه ای برای آموزش کوهنوردی نبود، یادگیری من تجربی و عملی بود و چندین سال طول کشید. 

سال 1971 به گروه نظامی انگلیسی_نپال برای شناسایی آناپورنا پیوستم. اولین سرپرستی که من با او کار کردم یک نظامی به نام بروس نیون بود. سخت زحمت کشیدم و تونستم به بالاترین کمپ برسم و در این سفر با چند کوهنورد مشهور از جمله کریس بانینگتون آشنا شدم. مدتی در نجارا با هم بودیم و سپس در انتهای سفر دوباره همدیگر را ملاقات کردیم. سال 1971 من به عنوان یکی از شرپاها در یک گروه بین المللی برای صعود به اورست انتخاب شدم. آن موقع من خیلی جوان بودم و خود را خیلی خوشبخت می دانستم. قبل از سفر به ملاقات پادشاه رفتیم که برایم مهم بود. آن زمان ناراحتی معده داشتم و فکر می کردم شاید برای چنان سفر اندکی ضعیف باشم، ولی خوشبختانه توانستم همراه آنها به بالاترین نقطه صعود کنم. در ابتدای سفر سال 1971 من را به راکسول فرستادند تا وسایل و لوازم ضروری سفر را از هندوستان بیاورم. در بیس کمپ به دو دسته تقسیم شدیم. من و یک شرپای دیگر موظف شدیم که کمپ سه را برقرار کنیم ما این کار را انجام دادیم و سپس به کمپ دو برگشتیم. 

ترجمه: منیژه برزگر 

فصل نامه کوه  

نظرات بازدیدکنندگان