پدر کوهنوردی ایران فراتر از آسمان ها (2)

پدر کوهنوردی ایران فراتر از آسمان ها (2)

در بخش قبلی به معرفی استاد بزرگ  کاظم گیلان پور پرداخته شد و اکنون ادامه زندگی اش را از زبان خودش مطالعه می کنیم.

سرانجام من بالای تاق رسیدم نفسی تازه کردم و به نشانه شادی از یک پیروزی دست ها را به آسمان بلند کردم. پدرم همچنان نگران بود و یک بند داد و فریاد می کرد. زنده یاد مادرم کوشید او را آرام کند و گفت "او را به حال خودش بذار دستپاچه اش نکن"

وقتی بدون کوچکترین لغزش به پایین رسیدم مادرم مرا در آغوش گرفت و بوسید اما پدرم با آنکه خوشنود بود همچنان چشم غره می رفت. این نخستین گام های من در کوه بود. اکنون آرزو دارم که یک بار دیگر به تاق بستان بروم و به یاد ان روز بر سنگ های آن بالا بوسه و اشکی نثار کنم. 

درسی از شترها 

پس از پایان یافتن مأموریت دور از مرکز پدرم به تهران بازگشتیم. در تهران هر بار که برادر بزرگ مرخصی داشت مرا با خود به کوه های اطراف تهران می برد. او شیفته کوه دماوند بود و از این رو برای نخستین بار به ده پلور رفتیم. در این دره بسیار زیبا جلال و شکوه دماوند چشمان هر بیننده ای را خیره می کند. من نیز از شوق دیدن دماوند به آن نزدیکی دل در سینه تنگی کرد بنا کردم به تند رفتن تا از همه آنهایی که همراه بودند جلو بزنم. فکر می کردم که قله آن کوه تاق بستان دیگری است. آن روزها در آبادی های نزدیک تهران برای باربری شترها را برای بیگاری می گرفتند. راه پیشروی ما در دره لار یک سوی رودخانه بود و شترها آرام آرام در کوره راهی در سوی دیگر رودخانه پیش می رفتند. برادرم مرا وا داشت و گفت نگاه کن شترها چه آرام و یکنواخت راه می روند. این باید روند همگی ما در کوه ها باشد. چه درس سودمندی که هنوز که هنوز است آن را فراموش نکرده ام. راهپیمایی در کوه ها را از شترها یاد گرفتم که گفته اند: رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود... رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود ...

شاید بخندید و در بگویید "ما را ببین راه رفتن را از شتر یاد گرفته!" اما من از آن روز فراموش نشدنی این حیوان نجیب، بردبار، کم خواه و سودمند را دوست دارم. 

درس دیگری از بزها

هنگامی که مادرم مرا زایید شیر به اندازه ای نداشت که مرا سیر کند ناچار شیر خشک گران قیمت می خرید. در همسایگی ما مرد مهربانی بود به نام آقای مهدی خدابنده که در لواسانات دامداری می کرد و گله ای هم از بز داشت. او به داد مادرم و من رسید و هر پنجشنبه که برای گذراندن جمعه به تهران باز می گشت خیک کوچکی از شیر بز همراه می آورد. به مرحمت او من دو سال میهمان بزهایش بودم. 

خدابیامرز مادر بی همتایم هم زمان با کار سنگین خانواده، کوهنوردی را نیز بسیار دوست می داشت و چندین سال پا به پا همراه با کسانی که با ما می آمدند به کوه های نزدیک تهران می آمد. با او بیشتر به آبشار پس قلعه و دره اوسون می رفتم که رسیدن به آنجا آسان بود. در این گردش ها من دوست داشتم پیشاپیش دیگران از لبه های تیز مشرف به شیب های تند دره ها راه بروم همراهان که می ترسیدند مبادا پرت شوم چپ و راست دستور می دادند و به تقلید از پس قلعه ای ها داد می زدند «آقا نرو آقا نرو» پرت میشی، لت و پاره میشی فقط مادرم بود که با خونسردی می گفت او را به حال خود بگذارید. او یک بز است. به اینگونه از بزروهای دشوار کوهستان از شیر بز مدد می گرفتم.

نخستین دبستان

نخستین کلاس مدرسه را در دبستان هدایت کرمانشاه آغاز کردم تا آنکه از پدرم خواستند که به تهران بازگردند. از آن هنگام نهضت بس سودمند پیشاهنگی به ابتکار و رهبری «بیدن پاول» انگلیسی در بیشتر کشورهای جهان از جمله در ایران آغاز شده بود و من شیفته آن بودم و آنچه را که در خانه و کوچه و مدرسه یاد می گرفتم در اردوهای یک یا چند روزه پیشاهنگی به کار می بستم. یکی از چیزهایی که در ان روزها به پیشاهنگان می آموختند این بود که از سخن گفتن در برابر بزرگترها و بیگانگان نترسند . یادم هست که بیشتر همکلاس های من خجالت می کشیدند در برابر استادان خود با دیگران صحبت کنند. من از مادرم یاد گرفته بودم که بی پروا حرف خود را بزنم. از این رو همیشه رسا و شمرده آنچه را که از من می پرسیدند پاسخ می دادم. خدابیامرز شادروان آقای اقبال، معلم خط دبستان را که در کنار آموزش خوشنویسی رهبر و کارگردان اردوهای پیشاهنگی دبستان هدایت نیز بود. او همیشه مرا به عنوان نمونه به دیگران معرفی می کرد. این کار او بارها در زندگی به داد من رسید. 

منبع: فصل نامه کوه جلد 86

نظرات بازدیدکنندگان