پدر کوهنوردی ایران فراتر از آسمان ها (1)

پدر کوهنوردی ایران فراتر از آسمان ها (1)

گیلان پور اولین مربی کوهنوردی ایران بود که دوره مربی گری خود را در شامونی فرانسه (1329) طی کرد و دبیر فدراسیون کوهنوردی شد. پس از آن در سال 1331 اولین دوره مربی را در ایران برگزار کرد. او علاوه بر کوهنوردی مربی اسکی نیز بود. وی عمر خود را وقف سازندگی و پیشرفت و آموزش جوانان در رشته های کوهنوردی، و اسکی کرد و پیست اسکی گیلانپور در آبعلی یادگار به جا مانده از اوست. وی برای اولین بار محل پیست دیزین را برای این کار مناسب تشخیص داد و با پیگیری و سماجت بی حد برای ساخت آن پافشاری کرد. او با کارهایش هزاران مربی و قهرمان در رشته های کوهنوردی، اسکی، سنگنوردی، یخ نوردی و غارنوردی را مدیون خود کرد. اولین پناهگاه کوهنوردی ایران به همت او در منطقه اسپیدکمر در سال 1326 و با پشتکار سایر کوهنوردان در ارتفاع 2800 متری ساخته شد. او اولین کتاب کوه را در ایران تحت عنوان (پیروزی بر اورست) ترجمه و منتشر کرد و سال ها سردبیر مجله کیهان ورزشی بود حتی زمانی به وی برای تصدی ریاست فدراسیون کوهنوردی پیشنهاد شد که نپذیرفت. و اکنون شرح زندگی خودش را از زبان خودش می خوانیم:

در شناسنامه ام نوشته اند که در سی ام برج عقرب 1303 خورشیدی در خانه شماره 37 کوچه اجلال الدوله در خیابان اکباتان (تهران) به میان خشت های زندگی افتاده ام. برج عقرب ماهی است میان مهر و آبان ماه و میرزابنویس های دفتر سجل احوال باور داشتند که برج های دوازده گانه سال در همه ی احوال زندگی نوزادان اثر می گذارند. به هرحال یک قابله زن که او را ماما می خواندند در آن روز مرا از میان خشت ها گرفت و نافم را برید که از درد آن نخستین گریه زندگی را سر دادم.

آن روزها همچون این سال ها دانشگاه و پزشکان ورزیده برای زایمان وجود نداشتند. حالا که گاهی به نام عقرب بر می خورم در شگفتم که با وجود پندار پیشینیان که گفته اند نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است هرچه به عقرب می نگرم می بینم که در زندگی کسی را که نیش نزده ام هیچ، همواره نوش را برتر از نیش خواسته ام. 

پدرم صاحب منصب نظمیه (افسر شهربانی) تهران بود. شش ساله بودم که او را برای مأموریت خارج از مرکز به کرمانشاه فرستادند و در آنجا بود که من کوهپیمایی را آغاز کردم. در هنگام برادر بزرگم اسماعیل که شیفته زرق و برق افسران شده بود در دبیرستان نظام تهران درجا می زد در یکی از تابستان ها مادرم که دلش برای او تنگ شده بود او را به کرمانشاه فراخواند و چندی پس از امدنش پدرم در یک روز جمعه خانواده را به تاق بستان (طاق بستان) برد.

دیدن تاق بستان همان و نخستین گام های کوچک من در کوهستان همان!

در قسمت راست تاق بستان یک گذرگاه سنگی کم و بیش پله مانند هست آن روز جمعه هنگامی که دیگران برای پخت کباب دود و دم فراوانی راه انداخته بودند، من شش ساله پاورچین خود را به نخستین پله رساندم و بنا کردم به بالا رفتن. پدرم مرا دید و داد زد گفتم بیا پایین مگر کری؟ وروجک می افتی پایین جوون مرگ میشی.

سرانجام من بالای تاق رسیدم نفسی تازه کردم و به نشانه شادی از یک پیروزی دست ها را به آسمان بلند کردم. پدرم همچنان نگران بود و یک بند داد و فریاد می کرد....

منبع: فصل نامه کوه جلد 86

نظرات بازدیدکنندگان